تبليغاتX
بیداد دل
 

 

بی هوا به خودم آمدم. دو روزی می شد که بر روی این صندلی سختِ

 

بی پدر٬ بی حرکت نشسته بودم. آسمان گریان بود. گل سرخ قلاده ای

 

هزار تومان. و من اما می رفتم و زیر لب فکر می کردم.

 

تکه های روزنامه هم که آخرین امیدم برای یافتن مفهوم زندگی بود٬

 

مرا پس زدند.

 

آی ... می خواهم بخوابم.

 

لعنت بر آنکه مرا بیدار کند! لعنت!

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 21:58 توسط ابوالفضل | |
 

 

آسمان سخت غبار آلود بود و دخترک لنگ لنگان از پله های مترو بالا

 

می آمد. قرمزی آسمان بد جور دل آدم را خالی می کرد. مثل اینکه خدا

 

خیلی خیلی عصبانی بود. در آن معرکه ی بی مروت که دوش ها از تنه

 

خوردن سائیده می شد راه نا کجا آباد، نه گمانم راه هر کجا نا آباد را در

 

پیش گرفته بود و به پیش می رفت. کوله ای بر دوش داشت که از خم

 

شدن کمرش پیدا بود که خیلی سنگین است. شاید کوله باری از خاطره،

 

شاید هم خاکستر های آن. خاکسترها را می برد دفن کند. نه شاید هم ...

 

از دور دست قله ی کوه در افق نمایان بود اما تنها همان قله معلوم بود

 

هیچکس نمی دانست راه آن از کجاست. هوا آنقدر تیره بود که حتی دو

 

خیابان پائین تر راهم نمی شد دید. باد تندی می وزید. شاخ و برگ دو 

 

طرف خیابان چون تا زیانه  بر تن هم می کوفتند. در آن طوفان نیستی

 

موهای دخترک نیز پریشان بود و چون شلاقی صورتش را سرخ می کرد.

 

صدای مهیب رعد در گوشش نعره می زد و برق آسمان را چاک چاک

 

می کرد. او همچنان  به قله چشم دوخته بود و راه می رفت. زیاد در بند

 

آزادی نبود چون در همین بند هم آزاد بود.

 

از خیس شدن زیر باران مست می شد. قطرات باران بر روی گونه هایش

 

می نشست، صورت او را ذوب می کرد در وجودش نم نمک رخنه ...

 

در زیر این باران تنها گربه های ولگرد بودند که شکمهایشان وا رفته بود

 

و به امید پاره ای گوشت پشت سرش می دویدند.

 

آسمان سخت غبار آلود بود و دخترک آرام آرام زیر پوست شهر محو می شد.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:58 توسط ابوالفضل | |

 

 

امروز یک چیز بسیار با ارزش پیدا کردم که هنوز مبهوت آن مانده ام.

 

مانده ام تا حالا چرا پیدایش نکرده بودم. بعد از ظهر داشتم توی انباری

 

لا به لای کتاب های کهنه پرسه می زدم که دفتر نقاشی کودکستانم

 

را پیدا کردم. جالب تر از آن این که تا آن را باز کردم با یک نقاشی رو برو

 

شدم که تاریخش دقیقا همین امروز بود.

 

وای خدای من باورم نمی شود که دقیقا دوازده سال پیش چنین موقعی

 

مشغول کشیدن این نقاشی بوده ام !!!

 

 

نقاشی من در 24/7/1376

 

 

" و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را

 

هنوز را "

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:9 توسط ابوالفضل | |
 

 

باز هم صدای عرعر در گوشم می پیچد. مثل این است که موهایت را بتراشند و

 

مرکز آن را با مغار و چکش علامتی بگذارند. سپس با پرگار دایره ای به شعاع

 

ده سانتیمتر بکشند. بعد از آن با دریل و با ظرافت هر چه تمام تر آن دایره را مثل

 

یک عدسی از روی سرت جدا کنند. بعد از آن هم زن برقی را در محتویات مغزت

 

بگذارند و این توده ی نرم را به خمیر تبدیل کنند. حسی به آدم دست می دهد که 

 

که گویی می خواهد آن خمیر را از راه دهانش استفراغ کند. باز هم این نعره ی

 

گوش خراش در گوشم می پیچد این عالم را با آن توده ی خمیری مخلوط می کند.

 

باز هم ... باز هم. ذهنم را مشغول کرده است. مسخره است، نیم کیلو خمیر را 

 

مشغول خودش کرده است. زیاد فکر کردم. آنقدر که مغرب را چهار تا خواندم. 

 

برادرم یک کلاه قهوه ای خیلی قشنگ داشت. آن را از کمدش کش رفتم. ولی آن

 

را سر جایش گذاشتم. پریدم و از دو کوچه پائین تر یک کلاه خریدم تا او قضاوت

 

کند. دیدم اشتباه کرده ام. نمی دانم خر چه گناهی کرده بود که اینگونه به او توهین

 

کردم. باز هم مثل همیشه تلاش هایم به دیوار خورد و رسیدم سر جای اولم. از

 

اولش هم می دانستم که هیچ کس قادر به توصیف وجنات لجناتش نیست. امیدوارم

 

خر مرا ببخشد که به او توهین کردم.  خر که گناهی ندارد. این واژه واسطه است.

 

استعاره است.هر چند این دو حرف درشان توصیف لجن نیست، وای به "لجن" هم

 

توهین کردم. امیدوارم او هم مرا ببخشد. ...

 

و اما من ماندم این خمیر خاکستری. چه عشقی دارد آن را در جوی جلوی خانه

 

آتش بزنی. لا اقل به درد گرم کردن می خورد.

 

                                   وای که چه عشقی دارد

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:0 توسط ابوالفضل | |
 

 

 

حالم از خر به هم می خورد

 

دلم برای فرشته می سوزد

 

، دیگر برایم یقین شده که این زندگی طویله ای بیش نیست

 

 

.  /

 

.    

 

ــــــــ/.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:52 توسط ابوالفضل | |